|
فروغ فرخزاد |
|
همه ی هستی من آیه تاریکیست |
نام : فروغ
نام خانوادگی :فرخزاد
شماره شناسنامه: 678
صادره: تهران بخش :5
فروغ فرخزاد در پانزدهم دی ماه 1313 در یک خانواده متوسط با هفت بچه به دنیا آمد، پدرش یک افسر مستبد ارتش رضاخانی بود که در کودتای رضا خان نقش داشت وی بر خلاف اخلاق ارتشی اش و مستبد بودنش علاقه خاصی به شعر داشت و در تنهایی خود با اشعار حافظ و سعدی خلوت می کردو فروغ با شوق تمام به اشعاری که پدر می خواند گوش می داد. و همین نقطه آغاز شاعری فروغ بود، او شعر سرودن را از نوجوانی آغاز کرد. و در نقاشی استعداد خاصی داشت. خانواده فروغ خانواده ای بسته و مرد سالار بود. فروغ در سن 17 سالگی عاشق شد و با پرویز شاپور ازدواج کرد و به اهواز رفت. در 29 خرداد 1331 تنها فرزندش کامیار متولد شد. و پس از آن روزهای سختی را گذراندو بسیار زود از شوهرش جدا شد.
در سال 1331 نخستین مجموعه شعر خود را به نام اسیر و در سال 1335 دومین مجموعه را با نام دیوار منتشر کرد. سومین مجموعه اشعار را با نام عصیان در بیست و دو سالگی به دست چاپ سپرد. فروغ بعد ها این سه آثار خودرا ارزش و احساسات سطحی یک دختر جوان دانست.
در سال 1337 سینما توجه فروغ را جلب می کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال 1341 فیلم (خانه سیاه است) را در آسایشگاه جذامیان تبریز می سازند. و در سال 1342 در نمایشنامه شش شخصیت در جیستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می دهد. در زمستان همان سال خبر می رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه اول فستیوال « اوبر هاوزن » شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیتراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد.در سال 1343 به آلمان و ایتالیا و فرانسه سفر می کند. سال بعد در دومین فستیوال سینمای مولف در پزارو شرکت می کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می شوند.
روز 24 بهمن 1345 آخرین برگ از دفتر زندگی این شاعر برجسته ورق خورد. فروغ در این روز بر اثر تصادف رانندگی در جاده دروس-قلهک جان باخت. خود فروغ مدتی قبل از مرگش در جایی نوشته بود می ترسم قبل از آنچه فکر می کنم بمیرم و کارهایم نا تمام بماند و این درد بزرگیست.
جسم بی جان فروغ را روز چهارشنبه 26 بهمن ماه با مراسم تشیعی با شکوه توسط نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیر الدوله به خاک سپردند.
با اینکه در حال حاضر فروغ در کنار ما نیست ولی احساس می شود، فروغ با آثارش زنده است و در میان ماست شاید پر رنگ تر از زمانی که جسمش پیش ما بود. 
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 1:54 توسط سجاد |
"گفتم قفس ولی چه بگویم که بیش از این, آگاهی از دو رویی عالم مرا نبود دردا که این جهان فریبای نقش باز, با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود.... تا فتنه و فریب به جانم نیفکند بندی دگر دوباره به پایم نیفکند...."
پای مرا دوباره به زنجیرها ببند,
تا دست آهنین هوس های رنگ رنگ,
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 7:43 توسط سجاد |
عصيان به لب هايم مزن قفل خموشي كه در دل قصه ئي ناگفته دارم ز پايم باز كن بند گران را كزين سودا دلي آشفته دارم بيا اي مرد, اي موجود خودخواه بيا بگشاي درهاي قفس را اگر عمري به زندانم كشيدي رها كن ديگرم اين يك نفس را منم آن مرغ, آن مرغي كه ديريست به سر انديشه پرواز دارم سرودم ناله شد در سينه تنگ به حسرت ها سر آمد روزگارم بلب هايم مزن قفل خموشي كه من بايد بگويم راز خود را به گوش مردم عالم رسانم طنين آتشين آواز خود را بيا بگشاي در تا پر گشايم بسوي آسمان روشن شعر اگر بگذاريم پرواز كردن گلي خواهم شدن در گلشن شعر لبم با بوسه شيرينش از تو تنم با بوي عطر آگينش از تو نگاهم با شررهاي نهانش دلم با ناله خونينش از تو ولي اي مرد, اي موجود خودخواه مگو ننگ است اين شعر تو ننگ است بر آن شوريده حالان هيچ داني فضاي اين قفس تنگ است, تنگ است مگو شعر تو سر تا پا گنه بود از اين ننگ و گنه پيمانه اي ده بهشت و حور و آب كوثر از تو مرا در قعر دوزخ خانه اي ده كتابي, خلوتي, شعري, سكوتي مرا مستي و سكر زندگانيست چه غم گر در بهشتي ره ندارم كه در قلبم بهشتي جاوداني است شبانگاهان كه مه مي رقصد آرام ميان آسمان گنگ و خاموش تو در خوابي و من مست هوس ها تن مهتاب را گيرم در آغوش نسيم از من هزاران بوسه بگرفت هزاران بوسه بخشيدم به خورشيد در آن زندان كه زندانبان تو بودي شبي بنيادم از يك بوسه لرزيد بدور افكن حديث نام, اي مرد كه ننگم لذتي مستانه داده مرا مي بخشد آن پروردگاري كه شاعر را, دلي ديوانه داده بيا بگشاي در, تا پرگشايم بسوي آسمان روشن شعر اگر بگذاريم پرواز كردن گلي خواهم شدن در گلشن شعر
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 4:25 توسط سجاد |
حسرت از من رميده ئي و من ساده دل هنوز بي مهري و جفاي تو باور نمي كنم دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين ديگر هواي دلبر ديگر نمي كنم رفتي و با تو رفت مرا شادي و اميد ديگر چگونه عشق ترا آرزو كنم ديگر چگونه مستي يك بوسه ترا در اين سكوت تلخ و سيه جستجو كنم يادآر آن زن, آن زن ديوانه را كه خفت يك شب به روي سينه تو مست عشق و ناز لرزيد بر لبان عطش كرده اش هوس خنديد در نگاه گريزنده اش نياز لب هاي تشنه اش به لبت داغ بوسه زد افسانه هاي شوق ترا گفت با نگاه پيچيد همچو شاخه پيچك به پيكرت آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه هر قصه ئي ز عشق كه خواندي به گوش او در دل سپرد و هيچ ز خاطر نبرده است دردا دگر چه مانده از آن شب, شب شگفت آن شاخه خشك گشته و آن باغ مرده است با آنكه رفته ئي و مرا برده ئي ز ياد مي خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت اي مرد, اي فريب مجسم بيا كه باز بر سينه پر آتش خود مي فشارمت
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 4:20 توسط سجاد |
چشم براه آرزوئي است مرا در دل كه روان سوزد و جان كاهد هر دم آن مرد هوسران را با غم و اشك و فغان خواهد بخدا در دل و جانم نيست هيچ جز حسرت ديدارش سوختم از غم و كي باشد غم من مايه آزارش شب در اعماق سياهي ها مه چو در هاله راز آيد نگران ديده به ره دارم شايد آن گمشده باز آيد سايه اي تا كه بدر افتد من هراسان بدوم بر در چون شتابان گذرد سايه خيره گردم به در ديگر همه شب در دل اين بستر جانم آن گمشده را جويد زينهمه كوشش بي حاصل عقل سرگشته به من گويد زن بدبخت دل افسرده ببر از ياد دمي او را اين خطا بود كه ره دادي به دل آن عاشق بد خو را آنكسي را كه تو مي جوئي كي خيال تو بسر دارد بس كن اين ناله و زاري را بس كن او يار دگر دارد ليكن اين قصه كه مي گويد كي بنرمي رودم در گوش نشود هيچ ز افسونش آتش حسرت من خاموش مي روم تا كه عيان سازم راز اين خواهش سوزان را نتوانم كه برم از ياد هرگز آن مرد هوسران را شمع اي شمع چه مي خندي؟ بشب تيره خاموشم بخدا مردم از اين حسرت كه چرا نيست در آغوشم
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 4:8 توسط سجاد |
احمد شاملو در مراسم خاکسپاری فروغ فرخزاد تصاویری از مراسم خاکسپاری فروغ فرخزاد چندی قبل فیلم خاکسپاری فروغ فرخزاد را در سایت ایران اولد دیدم اما هر چه دقت کردم غیر از پوران فرخزاد و مادرش کسی را نشناختم .آقای اسماعیل نوری علاء که خود یکی از کسانی بوده که در این مراسم شرکت داشتهتصاویری با ذکر نام افراد در سایت شان گذاشته که من تعدادی از آنها را انتخاب کردم که ملاحظه می کنید. تصاویر و نام افراد بیش از این هاست که در وبلاگم می بینید. چنانچه خواستید عکس های جوانی برخی از افراد مشهور را ببینید به این آدرس مراجعه کنید بهرام بیضایی در مراسم خاکسپاری فروغ فرخزاد اخوان ثالث در مراسم خاکسپاری فروغ فرخزاد


+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 19:43 توسط سجاد |

+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 19:36 توسط سجاد |
پائيز از چهره طبيعت افسونكار بر بسته ام دو چشم پر از غم را تا ننگرد نگاه تب آلودم اين جلوه هاي حسرت و ماتم را پائيز, اي مسافر خاك آلود در دامنت چه چيز نهان داري جز برگ هاي مرده و خشكيده ديگر چه ثروتي به جهان داري؟ جز غم چه مي دهد به دل شاعر سنگين غروب تيره و خاموشت؟ جز سردي و ملال چه مي بخشد بر جان دردمند من آغوشت؟ در دامن سكوت غم افزايت اندوه خفته مي دهد آزارم آن آرزوي گمشده مي رقصد در پرده هاي مبهم پندارم پائيز, اي سرود خيال انگيز پائيز, اي ترانه محنت بار پائيز, اي تبسم افسرده بر چهره طبيعت افسونكار

+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 19:16 توسط سجاد |
بازگشت ز آن نامه اي كه دادي و زان شكوه هاي تلخ تا نيمه شب بياد تو چشم نخفته است اي مايه اميد من, اي تكيه گاه دور هرگز مرنج از آنچه بشعرم نهفته است شايد نبوده قدرت آنم كه در سكوت احساس قلب كوجك خود را نهان كنم بگذار تا ترانه من رازگو شود بگذار آنچه را كه نهفتم عيان كنم تا بر گذشته مي نگرم, عشق خويش را چون آفتاب گمشده مي آورم بياد مي نالم از دلي كه بخون غرقه گشته است اين شعر, غير رنجش يارم بمن چه داد اين درد را چگونه توانم نهان كنم آندم كه قلبم از تو بسختي رميده است اين شعرها كه روح ترا رنج داده است فريادهاي يك دل محنت كشيده است گفتم قفس, ولي چه بگويم كه پيش از اين آگاهي از دوروئي مردم مرا نبود دردا كه اين جهان فريباي نقشباز با جلوه و جلاي خود آخر مرا ربود اكنون منم كه خسته ز دام فريب و مكر بار دگر به كنج قفس رو نموده ام بگشاي در كه در همه دوران عمر خويش جز پشت ميله هاي قفس خوش نبوده ام پاي مرا دوباره بزنجيرها ببند تا فتنه و فريب ز جايم نيفكند تا دست آهنين هوس هاي رنگ رنگ بندي دگر دوباره بپايم نيفكند
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 18:51 توسط سجاد |
افسانه تلخ نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل نه پيغامي نه پيك آشنائي نه در چشمي نگاه فتنه سازي نه آهنگ پر از موج صدائي ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت سحرگاهي زني دامن كشان رفت پريشان مرغ ره گم كرده اي بود كه زار و خسته سوي آشيان رفت كجا كس در قفايش اشك غم ريخت كجا كس با زبانش آشنا بود ندانستند اين بيگانه مردم كه بانگ او طنين ناله ها بود به چشمي خيره شد شايد بيايد نهانگاه اميد و آرزو را دريغا, آن دو چشم آتش افروز به دامان گناه افكند او را به او جز از هوس چيزي نگفتند در او جز جلوه ظاهر نديدند به هر جا رفت در گوشش سرودند كه زن را بهر عشرت آفريدند شبي در دامني افتاد و ناليد مرو! بگذار در اين واپسين دم ز ديدارت دلم سيراب گردد شبح پنهان شد و در خورد بر هم چرا اميد بر عشقي عبث بست؟ چرا در بستر آغوش او خفت؟ چرا راز دل ديوانه اش را به گوش عاشقي بيگانه خو گفت؟ چرا؟ . . . او شبنم پاكيزه اي بود كه در دام گل خورشيد افتاد سحرگاهي چو خورشيدش برآمد به كام تشنه اش لغزيد و جان داد به جامي بادة شورافكني بود كه در عشق لباني تشنه مي سوخت چو مي آمد ز ره پيمانه نوشي به قلب جام از شادي مي افروخت شبي ناگه سرآمد انتظارش لبش در كام سوزاني هوس ريخت چرا آن مرد بر جانش غضب كرد؟ چرا بر ذره هاي جامش آويخت؟ كنون, اين او و اين خاموشي سرد نه پيغامي, نه پيك آشنائي نه در چشمي نگاه فتنه سازي نه آهنگ پر از موج صدائي
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 18:48 توسط سجاد |
| ||||||